تأثیر اخلاق بر سیاست
به نام خدا
علم سیاست به عنوان علمی بین رشتهای از علوم بسیاری بهره برده است مانند جامعهشناسی، حقوق، اقتصاد، فلسفه و کلام، تاریخ و اخلاق. هر یک از این علوم به نوبه خود مباحثی را در علم سیاست برانگیخته اند و به پیشرفت آن کمکهایی نموده اند. برای نمونه در فلسفه تاریخ افقهای تازه و مسائل با اهمیتی مورد توجه قرار میگیرد. از آنجا که این علم به بحث آغاز و انجام تاریخ می پردازد، بحث از مبدأ و غایت در آن جدی است و یا بحث از اینکه آیا تحولات پیش آمده در تاریخ توسط افراد بوده است یا جوامع، به این بحث اساسی انجامیده است که آیا فرد اصیل است یا جامعه و کدامیک تأثیرگذارتر است. هر یک از این دیدگاهها تأثیر انکارناپذیری بر سیاست داشته است.
بحثی که در این جلسه مطرح می گردد، تأثیر اخلاق بر سیاست است. اگر دین را شامل سه بخش عقاید، احکام و اخلاق بدانیم. توجه به اخلاق اهمیت خواهد داشت. اخلاق گرچه بیش از یک علم به عنوان یک جنبه از زندگی که شامل ارزش ها و باورهای فرد در ارتباط با خیر و درستی می شود مورد توجه بوده است اما در این جلسه تلاش میشود تا از منظر نظریات اخلاقی که در فلسفه اخلاق مورد توجه قرار می گیرد به رابطه اخلاق و سیاست اشاره شود.
الگوی این بحث، از کتاب الزام سیاسی[1]، نوشته جان هورتن، گرفته شده است که سعی میکند تا از منظر نظریات اخلاقی به دلایل متابعت مردم از نظام سیاسی راهی بیابد. این کتاب به نظریات اختیارگرایانه، وظیفهگرایانه و نتیجهگرایانه میپردازد. از آنجا که « مبانی اقتدار قدرت سیاسی و الزام اعضا به تبعیت از آن از عناصر مطرح در فلسفه سیاسی است... در مقدمه کتاب آمده است که هدف از توصیف این اثر به اثری در زمینه فلسفه سیاسی آن است که این کتاب در صدد کشف معضل الزام سیاسی از راه تفسیر مفاهیم و ارزیابی قدرت اقناعی استدلالهای مختلف اخلاقی است، نه پژوهش های تجربی. هدف این اثر، ارائه تحلیلی از معنای الزام سیاسی، ارزیابی شایستگیهای استدلالهای مختلف موافق و مخالف آن و بطورکلی اقدام به درک اهمیت و جایگاه اخلاقی آن در زندگی سیاسی است... الزام سیاسی یعنی طرح فیلسوفان برای شناسایی و ارتباط دستهای از مسائل مربوط به روابط فرد و نظام سیاسی.[2]
این سخن به نکته دومی نیز اشاره دارد که به ماهیت ارتباط مردم و جامعه سیاسی و نوع توجیه فیلسوفان از آن مربوط است. فرض وجود الزام سیاسی برای بیان ارتباط اخلاقی یا ارتباط مبتنی بر اصول اخلاقی مردم و جامعه سیاسی است. الزام سیاسی با الزامهای اخلاقی یا الزامهای مبتنی بر اصول اخلاقی افراد با جامعه سیاسی ارتباط دارد. درک رابطه فرد با جامعه سیاسی بر اساس شرایط اخلاقی، الزام را به معنای تسلیم صرف در مقابل تحمیل دلخواهانه نمیداند. همچنین این ارتباط منحصراً بر حسب بر حسب سود شخصی یا مسائلی که فرد به انجام دادن آن مجبور است، تصور نمی شود.[3]»
البته نظریات اخلاقی مورد توجه نگارنده علاوه بر نظریه غایت گرا و فایده گرا، نظریه فضیلت گرا است و به جای بحث از اختیارگرایی، تلاش می شود درجهی اختیار افراد در هر یک از این نظریات سنجش شود. این نظریات تقسیماتی از اخلاق هنجاری هستند. به این صورت که اخلاق هنجاری یکی از شاخه های فلسفه اخلاق است. اخلاق هنجاری به شاخه هایی همچون وظیفهگرایی، غایت گرایی، فضیلت گرایی و قراردادگرایی تقسیم می شود. فلسفه اخلاق معمولا به منش یا رفتار انسان محدود می شود و سه نوع پژوهش را شامل می شود:
-
اخلاق توصیفی که پدیدههای اخلاقی را توصیف و تبیین کرده و بر این اساس نظریهای را درباره مسائل اخلاقی می پردازد.
-
اخلاق هنجاری بر آن است که معیارها و ملاکهایی برای تعیین اعمال درست و نادرست و یا امور خوب و بد بدست دهد. هدف آن دستیابی به احکامی کلی است تا در پرتو آن بتوان در خصوص موارد و موقعیت هایی جزئی تصمیم گرفت.
-
فرا اخلاق (یا فلسفه اخلاق) نگاهی از بیرون به اخلاق دارد و منطق گفتار اخلاقی را مورد بحث قرار می دهد و در باب تعریف مسائل اخلاقی و توجیه احکام اخلاقی بحث می کند.
مباحث حکمت عملی از سنخ مباحث اخلاق هنجاری است، در حالی که جایگاه طبیعی فلسفه اخلاق در این تقسیم در بخش حکمت نظری است.[4]
اخلاق هنجاری به دو شاخه عمده تقسیم می شود که عبارتند از اخلاق وظیفه گرا و اخلاق غایت گرا.
اخلاق وظیفه گرا بر آن است که گاه خود فعل ویژگی هایی دارد که درستی یا نادرستی آن را معین می سازد. برای مثال این عقیده که جنگ تحت هر شرایطی بد است. وظیفه گرا به ماهیت خود فعل می اندیشد.اخلاق غایت گرا بر این باور است که احکام اخلاقی کاملا مبتنی بر نتایجی هستند که یک فعل به بار می آورد. برای مثال این تفکر که وقتی یک کار را انجام می دهیم از خود می پرسیم ایا این کار به من ضرر می زند؟ در واقع نتیجه گرا به نتایج افعال نگاه می کند.
اخلاق فضیلت گرا بجای تاکید بر فعل بر فاعل اخلاقی تاکید می کند. هر چه میزان معرفت و شناخت فرد بیشتر باشد و فضایل بیشتری را کسب کرده باشد، تصمیم گیری اخلاقی وی نیز پخته تر و متفاوت تر می گردد از اینرو در این نظریات بر تعلیم و تربیت تاکید فراوانی می شود.
[1] . جان هورتن، الزام سیاسی، مترجمان: محمد سلامی، رحمت الله کریم زاده، محمد حسنین شیخ و احمد رزمخواه، مشهد: دانشگاه علوم اسلامی رضوی، 1384.
[2] . ص 34.
[3] . ص 35.
[4] . مری وارنوک، پیشین، ص 36.